وقتی به یاد پند استادم می افتم که می گفتند:
آدمِ دارای روح و جسم، درست مثل یک شتر سوار می مونه که قصد سفر حج داره!!
روح آدم شتر سواره و جسمشم شتر
بعضی ها اونقدر به این ظاهر شتر می پردازن و غذا بهش می دن که یادشون می ره این جسم مال رسیدن به کعبه ی مقصود بوده و هدف اصلی غیر از پروار کردن شتر و در نتیجه به زمین نشستن اونه!!!!!!!
می فهمم این حرف واسه یه عمر آدم بسه !
چقد دیگه باید پای منبر بشینیم؟!
یکم رو نامه ی ۳۱ نهج البلاغه کار کنیم خود آقا گفتن که برامون بسه!!
یا حق (اینم تفریح این دفعمون)!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(واقعاً فکر کنیم و از اشتیاق وصال لذت ببریم)
نوشته شده توسط زهیر در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
لينك
مطلب
ءادخلُ یا مولای!
ای که تمام لحظه های با تو بودن مرا به سوی معبود کشانید و سختی های روزگار را ز من رهانید...
ءادخل یا مولای!
و ای که عاشقانه زیستن را با نوای عشق نسیم حرمت هدیه دادی و سرور زندگانی را در سینه راه...
ءادخل یا مولای!
ای که بی تو زندگانی مرگ است و نیستی معنای هستی...
ءادخل یا مولای!
بگذار تا این نیست هست شود و این قطره، اشک...
شهادت مولایمان امام رضا (علیه السلام) را تسلیت عرض می نمایم...
نوشته شده توسط زهیر در یکشنبه چهارم اسفند 1387
لينك
مطلب
حال که اربعین است بدانیم که چله نشینی معرفت امام باید تمام شده باشد!!!
از امام چه می دانیم؟!!!
از عاشورا چطور؟!!!
در این اربعین باید به دنبال نقشمان در عاشورا می گشتیم!!!
و السلام
نوشته شده توسط زهیر در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
لينك
مطلب
وجهت و جهی تو را دیدم به عینه د رامتدادش من حنیفاخوانده بودم
در خاطرم دارم براعت را زشرکش در آن قنوت بی نظیرت، گفته بودم؟
إن الصلوتی را تو خواندی در قنوتت کز باب اخلاص است و دیگر هیچ، بودم
من هم به ایمان تو خواهم گشت شاهد گر چه که خود عارف، نه هستم و نه بودم
نوشته شده توسط زهیر در جمعه هجدهم بهمن 1387
لينك
مطلب

حالا که اومدم می خوام از خودم بگم و یافته هام
بیشتر حرف دله تا ...
آدما یه روز بارونین، یه روز تابستونی، یه روزم یخی
اون روزی که بارونی می شن می دونن یک چیزی تو اعماق وجودشون هست که اونا رو بارونی کرده
اون روزی که تابستونین تصمیم گرفتن بی تفاوت باشن و خشک
اما اون روز که یخی می شن دیگه نمی شه بهشون نزدیک شد چون خودتم یخ می زنی
اما من روزای بهاری و بارونی رو ترجیح می دم آدمو سرحال می یاره و متنبه می کنه، شاید غم انگیز باشه ولی تو راه خودش که قرار بگیره دل آدمو سیقل می ده و اشتیاقشو زیاد می کنه!! حداقلش اینه که می فهمه به درد چه کاری می خوره؟ یا اصلا واسه چی اومده؟ واسه چی هنوز زنده است
البته این فقط وقتی خوبه که آدم به باور رسیده باشه و یقین به حکمت خالقش داشته باشه!!!
اون موقع می شینه و فکر می کنه که چی شد به اینجا رسید و برای رسیدن و اشتیاق پیدا کردن چه کار کرده؟؟؟؟
فقط نشسته و خواسته؟ یا نه، تلاش در حد توان خودش کرده؟!!!!!!
من نمی دونم ، اما اینو می دونم که دوسش دارم و اشتیاق رسیدن به اونو تو دلم حس می کنم!!!
پس:
سلام خدا جون فرصتی شد که بگم دوست دارم
نوشته شده توسط زهیر در جمعه هجدهم بهمن 1387
لينك
مطلب
وقتی هوا تاریک و دلگیر می شه تنها راه ساکت بودن و دنبال چاره گشتن برای پیدا کردن نوره و نقطه ی رهایی!!
سخته اگر باور کنیم تا آخر همش تاریکیه!!!!!!!
یکم تلاش می خواد تا معنای سکوت تاریکی رو بفهمی
و تنها سکوته که می تونه راز دل تاریکی رو پیدا کنه و بفهمه
اونوقته که می فهمی روشنایی هست فقط تو چشاتو بستی و فکر می کنی همه جا تاریکه
چشاتو باز کن
می بینی راست گفتم همش روشنایی
چون به هر جا نظر کنی وجه خداست...
نوشته شده توسط زهیر در جمعه هجدهم بهمن 1387
لينك
مطلب
وقتي غروب آفتاب تشريح كردني نباشد، ياد عزيز باور كردني نيست!
ما كه مي گوئيم: يا مهدي در انتظارت نشسته ايم! لاف مي زنيم و در انديشه ي سرمايه ي خويشيم...
شايد به اين دليل مي گوئيم كه فكر چاره اي براي توجه خدا به خويشيم و يا ....
نمي دانم، اما هر چه هست تا به حال او را براي خودش نخواسته ايم
نخواسته ايم كه بيايد، تنها خواسته مان برآورده شدن حاجت هاست و بهبودي احوالمان، كه اگر مي خواستيم بيايد اينگونه به گناه آغشته نمي گشتيم و كمي هم در فكر دل عزيزمان بوديم.!!!
اللهم بحق فاطمه و بحق جعفربن محمد عجل لوليك الفرج
نوشته شده توسط زهیر در شنبه چهارم آبان 1387
لينك
مطلب